X
تبلیغات
رایتل


گـــــاه گاهـــــی 


دل من مـــــیگیرد ..... 


بیــــشتر وقت غــــروب ! 


آن زمـــــانی که خدا نــــیز پـــر از تنهایی است ... 


و اذان در پیش است


من وضــــو خواهم ساخت ؛ 


از خدا خواهم خواست ... 


که تـــــو تنها نشوی ... 


و دلت 


پـــــر ز خوشی های دمــــادم باشد......


نوشته : لیلا ....>     http://www.cloob.com/u/shimadanha/125029431

مرا تنگ در آغوش بگیر

آن چنان

که کسی نتواند

مرا از تــو جدا کند

مرا سخت ببوس

میانه ی این آغوش های آسان

مرا میان حجاب گیسوانت پنهان کن

مرا بپوش

از چشم های بی پروا

مرا غرق کن

در تلاطم آغوشت ...

آنچنان که از تو

به هیچ ساحلی نرسم!

 

"علیرضا اسفندیاری"



چرا فکر می کنی چون دختری باید همیشه غمگین باشی؟ شکست خورده باشی؟!

عزیز من!
یاد بگیر!
که تو دختری!
یاد بگیر که کلاس بذاری! که ناز کنی !
اون خیلی بیجا می کنه تورو ناراحت کنه!
خیلی بیخود می کنه اشکتو دراره!
اصلا برا چی به یه موجود مذکر اجازه می دی شادی زندگیتو ازت بگیره؟!
این اسمش عشق نیست به خدا!
خودتو گول نزن!
کسی که عاشق تو باشه،
هرگز نمی تونه غمتو ببینه!
چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه!!
دختر باش!
دخترونه ناز کن!
دخترونه فکر کن!
دخترونه احساس کن!
دخترونه استدلال کن!
دخترونه زندگی کن!
اما بدون غم رو به اشتباهی توی فرهنگ دخترونه ی تو جا دادن!
عاشق شو، که زندگی کنی!
یک عمر، زندگی کنی!
اما حواست باشه،
با حسای الکی که این روزا به عشق تعبیر می شه،
به زندگیت کوچکترین خدشه ای وارد نکنی....
دختر باش، و افتخار کن که دختری

به افتخاره همه دخترا........


آنڪہ دائم 

"نفسش" حس تو را داشت منم ..!


این چنین 


عشق تو در سینہ نگهداشت منم ..!


آنڪہ در "ناز" 


فرو رفتہ و شاداب تویے..!


آنڪہ دل ڪاشت 


ولے دلهره برداشت منم ...!


شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟؟


عاشقش باشی او دم ز خیانت بزند...


مثل زهری که ندانی و به خوردت بدهند!!


لحظه پس زدنش، خون به دهانت بزند...


در کدام قرار عاشقانه جا مانده ای؟
که تمام نوشته های عاشقانه،
تورا یاد من می اندازد؟

کدام ابر،
تو را به سوگ نشسته است؟
که پشت این پنجره هنوز باران است؟
.
لابلای ساعت های خاک خورده ی این کافه،
کدام عطرت را ریخته ای؟
.
برگرد
پایان این شعر،
نوبت سرودن توست...........  نوشته : مینا مینائی   .....    http://www.cloob.com/c/_delnaveshte_/125053379




به باران چشم بسپارم میایی ...؟



دو فنجان عشق بگذارم میایی ...؟



خدا ...! یک صندلی خالیست اینجا..



برایت جا نگه دارم میایی ...؟



نوشته : افسانه


http://www.cloob.com/u/eylul_1354/124674340

یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی
به خلوت با خیال من تکلم می کنی گاهی

هر آن لحظه که پیدا می شوی از دور مثل من
به ناگه دست و پای خویش را گم می کنی گاهی

چنان دریا ، نا آرام و توفانی تو روحم را
اسیر موجهای پر تلاطم می کنی گاهی

دلم پر می شود از اشتیاق و خواهشی شیرین
در آن لحظه که نامم را ترنم می کنی گاهی

همه شعر و غزلهای پر احساس مرا با شوق
تو می خوانی و زیر لب تبسم می کنی گاهی

تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق
یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی



از واژه هایم


قایق های کاغذی می سازم


به آب های خیال تو می اندازم


و زیر باران عشق


تا دورترین برکه های چهان


به صید ماه می روم


برای شعری


که از پنجره ای تنها


برایت دست تکان می دهد...



من برای دوست داشتنت...



برای لمس دستانت ...



برای نگاه درچشمانت...

برای زنــــــــــدگی با نامــــــــــــت...


برای بــــوس.



برای غرق شدن در آغوشت...


برای نجوای عاشقانه در گوشت...


از هیچکس اجــــــــــــازه نمی گیرم...


حـــتی ازخـــــودت...

عشق یعنی

عشق یعنی دوکبوتر پرواز

عشق یعنی دوقناری آواز

عشق یعنی من ویک دنیا حرف

عشق یعنی تو ویک عالم راز

عشق یعنی من وصدزاری چشم

عشق یعنی توویک مژگان ناز

عشق یعنی دوغزل تنهائی

مثنوی های پرازسوزوگداز

عشق یعنی دونگه یک برخورد

عالمی حرف ولی در ایجاز

عشق یعنی سخن دل گفتن

به اشارت به کنایت به مجاز

عشق یعنی تومرامی رانی

من به صدحوصله می آیم باز

بی تومن کهنگی یک پایان

باتومن تازگی صدآغاز!

عشق یعنی آن روز وصال

عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

عشق یعنی چشم را به در دوختن

عشق یعنی جان می دهم در راه تو

عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی …م دوستت دارم تورو

عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب


بعد از رفتت هنوز هم به انتظار روز های ابری مینشینم،


به انتظار باران وآرامش نوشیدنِ جرعه ای چایِ داغ،


به انتظار نفس کشیدن در هوای عطرآگین حضور


به انتظار سقفی که میزبانش تو باشی ومن ،


به انتظار محفلی که نقل مجلسش شعر های سپید عاشقانه ی تو باشدومن، 


و در این بزم شاعرانه من معشوقه ای باشم که تو را به نگاهی از جنس عاطفه دعوت می کند،


محفلی از جنس پاییز در هوای شورانگیز بارانی...


راستش را بخواهی این روز ها انتظار بدجور آزارم میدهد چراکه دیگر نه سقفیست و نه باران عاشقانه ای...


 >عاطفه نادری<            http://shereno.com/post-30465.html

تعداد کل : 65
    
صفحه قبل  1   2   3   4   5   6  صفحه بعد