X
تبلیغات
رایتل

زندگی نوشیدن تلخی ها
زندگی شوری اشک 
زندگی معجزه ی لبخندها
که زآغاز با ماست
زندگی اندوهبار
نکته های بی شمار 
زندگی راهی ست راست
بد و خوبش با ماست
زندگی راه پرپیچ وخم ست
گاه شادی وگهی هم ماتم ست
زندگی عمرگلی ست 
که بدست من و توست
زندگی زمزمه نورخداست
زندگی کوتاه اما گذراست
زندگی را زسرآغاز به نیکی گیریم
 تابه پایان برسد قصه شیرینی ها .....

>> محمدعلیـ (LIMAN) <<

http://shereno.com/58965/57095/470445.htmlز


باید آنقدر در آغوشت بگیرم

که اگر روزی دور بودیم از هم

عطر تنت در من مانده باشد

باید آنقدر ببوسمت

که هرکه تو را دید

من را ببیند در جای جایِ صورتت

اصلا باید آنقدر عاشقت شوم

تا قصه ی لیلی و مجنون فراموش شود

و قصه ی من و تو بر سر زبان ها بی افتد



پشت سرم حرف بود....

حدیث شد....

میترسم آیه شود.

سوره اش کنندبه جعل....

بعدتکفیرم کنند....

این جماعت نا اهل!!!

وقتی گریه کردیم گفتند بچه است
وقتی خندیدیم گفتند دیوانه است
وقتی جدی بودیم گفتند مغرور است
وقتی شوخی کردیم گفتند سنگین باش
وقتی سنگین شدیم گفتند افسرده است
وقتی حرف زدیم گفتند پر حرف است
وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقه
 حالا که عاشقیم میگن اشتباهه !!! ؟

متین ترین کلمه(عشق) است.

جذاب ترین کلمه(آشنایی) است.

پاک ترین کلمه (وجدان) است.

تلخ ترین کلمه(جدایی) است.

زشت ترین کلمه(خیانت) است.

سخت ترین کلمه (تنهایی) است.

و بدترین کلمه(بی وفایی) است.


درکوی خرابات ، کسی را چه نیاز است
هشیاری و مستیش ؛ همه عین نماز است

اسرار خرابات ، بجز مست نداند
هشیار چه داند ، که در این کوی چه راز است؟

خواهی که درون حرم عشق ، خرامی 
در میکده بنشین ، که ره کعبه دراز است

از میکده ها ناله ی جانسوز ؛ برآمد
در زمزمه ی عشق ، ندانم که چه ساز است...


فاصله ها

این روزها
درکنارهم بودن
معنائی ندارد !
فاصله هارا
دلهامعین میکنند!
 نه جسم ها ...!؟

(LIMAN)

http://shereno.com/58965/55167/451585.html



زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم

دل دادم و شعر عشق انشاءکردم

نی، نی، غلطم، کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و من امضاء کردم

حمید_مصدق

امشب زده ام فالی

مستانه تراز هرشب

دیوانه شدم امشب
دیوانه تراز هرشب

در این صدف عشقم
گوهرشده ای جانا

دردانه شدی امشب
دردانه تراز هرشب

مولانا

پدرعزیزم ! دستانت همیشه بوی خدا را می دادند وهرموقعی 

که مرا نوازشم می کردی من خدا را در دستان پینه بسته ات 

حس می کردم !

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

معشـــوق و شــــراب  و می پرستــی  را ساخت


بی شک  قـــدحی  شـــــراب  نوشیـــد و از آن

سرمست  شد  این  جهــــان  هستی  را ساخت

عمرخیام نیشابوری



تعداد کل : 66
    
صفحه قبل  1   2   3   4   5   6  صفحه بعد